خرید بک لینک
منِ هزاران ساله

قلم یاری نمیکند نوشتن را، دلم میخواهد صدایم را فریاد کنم و بسپارم به دست باد، دلم فریاد میخواهد، عجیب احساسی است این تنهایی مطلق، عجیب تر اینکه میان دوستان تنها باشی، خسته هزاران سال تجربه ام. دلم یک خواب طولانی میخواهد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۶ساعت 2:46 توسط مارکوس |

برچسب: منِ,هزاران,ساله, نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 4:30

میبینی؟! هرجا که یه موقعیتی پیش میاد که بخوام یکم با خودم کلنجار برم جز خجالت و دلتنگی و موزیک کاری از دستم برنمیاد، جهنم روحم بد سوزنده است، دلم میخواهد یکبار سرم را بلند کنم و با ذوق فریاد بزنم که این بار من واقعیم برنده شد. خدایا دستانم را به خون خودم آلوده ام، احساسم سنگینی عجیبی دارد، کمی پرواز دلم میخواهد، نمیدانم شادی از نظر دیگران چیست اما من دلم فقط آرامش میخواهد. پ.ن چشمهایم را می بندم، کوه است و سنگ و آسمان و سکوت، مرا را رها مکن، از این رهایی میترسم، دلم میخواهد دربند تو باشم. + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۶ساعت 9:5 توسط مارکوس |

برچسب: حماقت,یعنی, نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 4:30

خدایا من چه کنم با این آتش که در سینه دارم، با این حس خواستنی ناخواسته، دردی ام در سینه است ک هیچ کس نمیبیند، این درد آخر مرا خواهد کشت.
خداوندا، در این راه تنها مرا یاور باش چون جز تو هیچ کس مرا نمیداند.

تو ای زیبا معشوق من! آنجا که به تو اندیشیدن را آغاز کردم، همانجا شروع پایان من بود. من این پایان ویرانگر را دوست دارم.

+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۳۹۶ساعت 2:14 توسط مارکوس |

برچسب: معشوق, نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 4:30

از آن گردنبند فیروزه ای تا این پیام های مداوم ک حتی خواندنش را هم تصور نمی توانستم، از آن صبح دو نفره تا این غروب تک نفره ساکت و آرام. میگذرد این زندگی لعنتی، بخواهی یا نخواهی، با اعداد کاری ندارم، بزرگتر و پر شعورتر یا جوانی و سرسبزی. آنچه ک نه گاها، هر زمان مرا به اندیشه وامی دارد دوستانی هستند که از شناختشان عاجزم. محکوم شدم به تغییر رفتار از سوی دادگاه آشنایانی ک مرا بهتر از خودم می شناسند. حکم: بیش از این پیش از گذشته سنگ دل باش. چه حکم سختی، آنها چطور میتوانند، چطور میشود فراموش کرد، سنگ شد؟؟ پ.ن، با موزیک ملایمی از یانی در بک گراند به مناسبت تولدم: دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان م

برچسب: سالی,گذشت, نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 4:30

دلم تنگ است، دلم به اندازه آسمانها و زمینت گرفته است، خداوندا شاید تو هم دلت گرفته باشد از آدم ها، منم رویا هایم را بخشیده ام به بی معرفتی انسانهایی ک نمی دانند ، حتی خودشان هم نمی دانند چقدرظالمند.روزگار عجیبی است، دلت میخواهد همه شاد باشند، لبخند آرزوی دائمی تو برای همه است، پس چرا آنها از غمگین کردنت، از آزردنت، از دل تنگ کردن و کشتن شعف در دلت ذره ای دریغ نمیکنند. خدایا دلم بدجور گرفته است. + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 20:0 توسط مارکوس |

برچسب: دلم, نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 4:30

دلم ک میگیرد از گردش عجیب این روزها میگیرد، از آدمهایی ک دلم میخواهد باشند و نیستند، از خودم که نمیدانم به کجا میروم، از خاکهایی که زیر پاهایم می نالند انگار، از روزهایی که میروند بدون آنکه قدر یکدیگر رابیشتر بدانیم، سالها خواهد گذشت و تو حسرت خواهی خورد، حسرت چایی یا غذایی از دستان مادر، گوش کردن اخبار با پدر، بازیها و شیطنتهای خواهر برادرانه، بعد به سپیدی موهایت در آینه دستی میکشی و به این می اندیشی که لذت عشق و محبت این دنیای دم مرگ را به چیزی جز غرور و جدیت نفروختم، در حالیکه همین روزها در پی هم می دویدند و به حماقت من پوزخند میزدند، حسرت بوسه ای بر لب، بر لب آوردن یک حس ناب عاشقانه، احساس

برچسب: چشم, نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 4:30

بدی خیانت میدونی کجاست؟

اونجا که همیشه نزدیکترین آدمها بهت خیانت میکنن.

پ.ن.با پوزخند:

از آنجا که یک دست صدا نداره دو نفر از دوستان دو دستی قلبم را پاره کردند. از حضور آگاهی بخششان سپاس گذارم. بعد از این به هیچ کس اعتماد نخواهم کرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:7 توسط مارکوس |

برچسب: سکوت,سکوت, نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 4:30

مبالغه میکنم، این حس انقدر که میگم جدید نیست اما عجیبه، هرچند دو سال پیش همچین اتفاق جدی پیش اومد اما اون موقع حسی که داشتم بیشتر ترس و نگرانی بود، اما الان بعد از این همه خاطرات که رو به سایه دارند دیگر از چیزی نمی ترسم، از خانواده ای که حالا هر کس زندگی خودش را دارد، از دوستانی ک حجت را برایم تمام کرده اند، از عشق، از زندگی! این حس جدید آرامشی است بینظیر، چیزی شبیه موزیک ناب ترامونتی! آرامشی که با اندیشه ای غریب تا بی نهایت باقیست، آرامشی شبیه مرگ. از همین الان خود مرده ام را به آسانی درک میکنم. پ.ن: من و تو و این راز زیبا میان ما، منتظرم بمان ای تمام کائنات من! + نوشته شده در جمعه بیستم م

برچسب: جدید, نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 4:30

عصر سرمازدگی محبت! نمیخواهم بازگشتت را، نمیخواهم مهربان و عاشق شدنت را، دلتنگیت مرا چه سود.دنیای ما دنیای نابودی و تباهیست، عمرمان، لبخندهامان، نفس هامان، باهم بودنمان همه و همه میگذرد و هیچ کدام از ما قادر نیست برای صدم ثانیه ای این فنا شدن را متوقف کند.میبینی؟!دلم بدجور به درد میآید، تو که میان این همه گذر میگذری، دلم به چیز تو خوش باشد؟ تو که قدر زمان و زندگیت را نمی دانی!شاید بدون دیگران بشود زندگی کرد اما من بدون خودم زندگی کردن را نمیدانم. و در عجبم تو چگونه میتوانی؟!پ.ن:دلم تنگ خواهد شد برای ستاره های بهم ریخته کنار نفس کشیدن های مادرم و بوی لاله عباسی های پریشان این روزهایم. + نوشته شد

برچسب: عصر,سرمازدگی,محبت, نویسنده: شیدا باقریان تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 4:30

صفحه بندی